او، من و خلبان
تپه های ماهور، پشت از پشت دگر
منظر خشک کویر
ماسه های زرین، در کف باد اسیر
کودتای خورشید
خط سرنیزه ی نور
پیش رو سایه ی آب…حیله و مکر سراب
در دیار سوزان
مردکی بی سامان
فارغ از داعیه های رندان
سکه ی عمر سخاوت می کرد
عاشق و مست پری دختر افسون شده بود
که لب چشمه ی آب خفته و تب زده بود
مردک عاشق بادیه نشین
تشنه و خسته و آتشزده بود
و نمی شد نزدیک
به لب چشمه ی آب
تا که ناگه نپرد دختر افسون از خواب…تا نگردد بی تاب
تشنه و عاشق و سرمستش بود، مرد بادیه نشین
طالع شوم به افلاک رسید
صبح منحوس دمید
و نمایان می شد سایه ی مرغ بلا
پس از آن گوش کویر
پر شد از غرش و فریاد و نفیر…
دود و آتش بسیار…همه سو گرد و غبار
و فرود آمده بود پاره آهن از عرش
و رسید آن مردی
که هدایت می کرد پاره آهن در اوج
بر تنش رخت سپید…خسته و تشنه لب و پر ز امید
بر سر چشمه رسید
جرعه از جرعه کشید آب حیات
ناگهان حادثه در گوش زمان نجوا کرد:
پری از خواب پرید
چشم زیبا بگشود
و به حیرت نگریست…
این نخستین انسان پس از آن خواب بلند
و شد عاشق بر او…عاشق و پادربند
زرق و برق آن مرد…ماجرای پرواز
صبر و اندیشه نکرد
رفت بی شک و هراس
مرد بادیه نشین ماند با چشمه ی آب
از عطش نالان گشت
خفت در بستر مرگ
گرچه بود آن لب خشکش سیراب
خالی از جسم پری
طاقت و تاب نبرد…




Leave a Reply
Want to join the discussion?Feel free to contribute!