زن خارق العاده

در گوشه ای به کلاف حماقت گره خورده ای

واز تنها روزن دیوار

 چرخش نور سردی را می بینی

که از لای تیغه های هواکش

 ثانیه های تباهت را شمارنده است

به آن در بسته چشم مدوز!

که نخواهد آمد زنی با شلاقی از صاعقه

تا برهاند از بند بی کسی ات

و ببوسی در آخرین پرده

لبان داغش را

قهرمان تو شاید

دخترکیست با تمام مشکلات یک آدم

که چون تو به او…

او نیز به تو نیاز دارد

شاید همانیست که با تمام زیبایی

در میان ازدحام اندامهای برجسته

به چشمانت نیامده…

آنکه شاید تنها مدال افتخارش

مهر ورزیدن است

شهزاده ای که شاید

قصر هشتاد متریشان

آنقدرها هم دور نباشد

0 replies

Leave a Reply

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

Leave a Reply