اصلاح

روئید جز شقایق، بر دشت صورتم باز

پر شد ز میخ غربت، این مرتع فرح‌ساز

آئینه را نگفتم،روزی دگر سلامی

قد می‌کشید هر میخ، چون تیر ناوک انداز

رویم سیاه چون قیر، از حُسن این محاسن

مقلوب،  این رُخ من،بی دست چهره‌پرداز

پیری ز مرحمت گفت،صورت تراشم از حزن

گفتم بدون اسباب، کاری نگیرد آغاز

کف از دهان مردُم، آسان شود مُهیا

تیغی ولی نبُرد، چون ابروان طناز

این ما و ریش و آشوب،این‌سوز و آه‌ و اندوه

تا دلبر رمیده، آید به منزلم باز

0 replies

Leave a Reply

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

Leave a Reply