روز

‏یه چهارپاره گفتم، یکم شعاریه ولی به نظرم همینه که هست:

‏شب شد طی و کوکبان فراری
‏اما ز میان نرفته تاری
‏صبح است ولی کجاست خورشید؟
‏کو حاکمِ حکمِ روز جاری؟

‏از پشت کلاله‌های غمبار
‏پیداست چو هاله‌ای گرفتار
‏تاریکی بخت ما ز شب نیست
‏از سد حقیقت است و انکار

‏این تودهٔ کم‌فشار نگذشت
‏در سایهٔ جهل خفته این دشت
‏تا باد ز سمت بد وزان است
‏این ابر، افق ندیده برگشت

‏غرید و به رعد وحشت‌ آورد
‏رخشید و به برق دهشت آورد
‏بارید ولی نه از سر لطف
‏سیلاب به‌جای رحمت آورد

‏اقلیم و هوا شرور و سرکش
‏بستند مسیر صلح و سازش
‏ویرانی و کوچ؟ یا که باید…
‏شوریم به‌قدر تاب
و کوشش

‏این ابر سیاه را بسوزیم
‏صد شعله و شمع اگر فروزیم
‏فانوس خرد، چراغ حکمت
‏چون سکه به رخت شب بدوزیم

‏با ضربهٔ باد دف نوازیم
‏بر نکبت سیل پل بسازیم
‏زیر ستم تگرگ سقفی
‏از دانش و از هنر فرازیم

‏برلین
‏۱۳ آوریل ۲۰۲۶
‏⁧