40

در شروع چهل سالگی شعری در رمل مثمن محذوف گفتم که خیلی دوستش دارم؛ هرچند تلخه:

روزگاری شهر قلبم از نوای کودکان لبریز بود

بر درختان بلندش میوهٔ شعر و سخن آویز بود

طی شد آن روزان روشن، گرم و شیرین، پُر ز نور و آفتاب

عاقبت باغ دلم پژمرد و این از حیلهٔ پاییز بود

سوز بد‌عهدی گردون پوست را تا استخوان‌ها رخنه کرد

زخمه‌های باد و بوران جفا چون دشنهٔ نوک‌تیز بود

برف دوران بر سرم بارید و کوه پیکرم مستور ماند

قلهٔ خاموش این آتشفشان روزی بس آتش‌خیز بود

خسروی کردم به ملک جان به داد و فرهٔ پرویزوار

مرکب عمرم ولی چالاک و چست و تیره چون شبدیز بود 

در دل من کوچه‌ها غرقند در سیلاب گل‌آلود غم

بارش ماتم مدامم آمد و از طاقتم سرریز بود 

شور محشر در خیالم انفجاری پرطنین و ژرف بود

در حقیقت این جمود بی‌صدا تعبیر رستاخیز بود

بعد از این فصل سپید و سرد، آید نوبهار دیگری؟

پاسخم آری ولی آلوده بر تشکیک طعن‌آمیز بود