شعر رنج

یاد آمدم از روزی، کز سوته‌دلان بودم
‏در عالم شیدایی، در محضر جان بودم

‏بر دامن پُرچینش، یک پهنه شقایق بود
‏گل دیدم و گل چیدم، در دشت مغان بودم

‏هر گل‌پر دامانش از خون دلی رنگین
‏من سادهْ به انکارِ هر حق و عیان بودم

‏هر وصف من از‌ رویش چون مدح ملائک بود
‏پیداشْ پری دیدم، غافل ز نهان بودم

‏این کشتیِ مشتاقی در بحر ملامت‌ها
‏می‌رفت و چو کشتیبان در پای سکان بودم

‏او در افق دریا، امواج بلند خشم
‏من کوه و جبل دیدم، چون فکر کران بودم

‏بشکست به موج آخر، این ناو سراسر وهم
‏بر پاره‌ای از قلبم بر آبْ روان بودم

‏افگار و بلادیده، بر ساحل رسوایی
‏این پیکر لاجان را بر ماسهْ کشان بودم

‏از وحشت آن گرداب، تا حالْ به کابوسم
‏تا بلکه نبینم روش، بِسمل‌ْبه‌دهان بودم

‏بخت آمد و من قصه، اکنون به تو می‌گویم
‏پس باش به جز آنچه من کردم و آن بودم

‏این چشم خطاپندار، در بادیهْ انگارد
‏هر سایه چنان واحه، بر هیچ دوان بودم

‏‌با دیدهٔ دل طی کن، چون عکس سراب آمد
‏خود نیز چنین باید، گر عمر و امان بودم

‏برلین ۱۷ نوامبر ۲۰۲۵

نوش‌دوا

آن نیشِ تو زخمی شد و بر جانم ماند
‏چرکین شد و درمانْ ز طبیبانم ماند

‏بانوی زمان آمد و تیمارم کرد
‏با درد و غم و با تب و هذیانم ماند

‏تا صبحِ شفا دوای نِسیانم داد
‏پای بغضِ حلق و نمِ چشمانم ماند

‏نوشِ دارویش دردِ تو از این تن شست
‏لیکن اثرِ زهرْ به ایمانم ماند

‏برلین، ۲‌نوامبر۲۰۲۵

باغ سرو

پاییز آمد و باز دیدم به شاخه برگان
‏چونان ردای زردی بر قامت درختان

‏برگان دلشکسته، در سوگ نوبهاران‌
‏نیمی به شاخه چسبان، نیمی به باد رقصان

‏برگ خزان و شاخه، تمثیل ما و خانه‌ست
‏در دست باد غربت، این کوی و آن خیابان

‏در باغ سرو سبزیم، در پای سرو حاضر
‏بر شاخ سرو هرگز! خاکیم تا به پایان

 

برلین، ۲۸اکتبر۲۰۲۵

40

در شروع چهل سالگی شعری در رمل مثمن محذوف گفتم که خیلی دوستش دارم؛ هرچند تلخه:

روزگاری شهر قلبم از نوای کودکان لبریز بود

بر درختان بلندش میوهٔ شعر و سخن آویز بود

طی شد آن روزان روشن، گرم و شیرین، پُر ز نور و آفتاب

عاقبت باغ دلم پژمرد و این از حیلهٔ پاییز بود

سوز بد‌عهدی گردون پوست را تا استخوان‌ها رخنه کرد

زخمه‌های باد و بوران جفا چون دشنهٔ نوک‌تیز بود

برف دوران بر سرم بارید و کوه پیکرم مستور ماند

قلهٔ خاموش این آتشفشان روزی بس آتش‌خیز بود

خسروی کردم به ملک جان به داد و فرهٔ پرویزوار

مرکب عمرم ولی چالاک و چست و تیره چون شبدیز بود 

در دل من کوچه‌ها غرقند در سیلاب گل‌آلود غم

بارش ماتم مدامم آمد و از طاقتم سرریز بود 

شور محشر در خیالم انفجاری پرطنین و ژرف بود

در حقیقت این جمود بی‌صدا تعبیر رستاخیز بود

بعد از این فصل سپید و سرد، آید نوبهار دیگری؟

پاسخم آری ولی آلوده بر تشکیک طعن‌آمیز بود

چین‌چین

چین و چینش آن‌چنان، دیدی ‌چگونه این‌چنینم کرد؟
‏چین موی و دامنش بی‌خانه و بی‌سرزمینم کرد

‏چین زلفش خشم دریا بود، کشتی دلم بشکست
‏چین دامانش چو گردابی سپس، چونان کمینم کرد

‏چرخ‌چرخان من فرو رفتم به کام بحر ‌مشتاقی
‏ساعتی دیدار آن مه‌رو ببین عمری دفینم کرد.