صندوق
از تعلق
صندوق را خالي مي كني
…پاک
و كفَش را خوب دستمال مي كشي
قفلش مي كني
و سنگين ترين اراده ات را روي درب بسته اش مي گذاري…
گوشه ي اتاقت زيبا ترين شده
اما هنوز
داخل آن حجم چوبین انکار
لاي تمام درزهاي كهنه اش
بین لولاهاي فلزي اش
ذره ذره گرد حسرتی تلخ
آرام و راحت خفته





Leave a Reply
Want to join the discussion?Feel free to contribute!