هبوط

از خبط حواست یا ربط داروین؟
که بی تو
تمام سیب ها طعم ترش هبوط دارند…

خاطرات سپید بهشتند
تکه های یاس میان دندان هایم
و زبانی که از روی لثه به جستجوی چاره ایست گذرا

شاید
زمان روزی میان ابعاد ناشناخته خم شد
و ابرهایی که باد برده را روی سرمان نشاند
نه برای نبودن آنچه هست
تنها
برای تکرار پژواک خنده هایی که سال هاست رفته اند

ستاره‌ی شمال

 

چشمش ستاره‌ی شمال بود 
نگاهش فانوس
و باد مِهرش همیشه موافق

باز اما کشتی ما گم شد و شکست
میان دریای دلش

برای مادرم شیرین

تیـر آن سال

به مناسبت سالروز 24 تیر 88، سانحه پرواز ایروان… رفتن دکتر جوان و آرام عزیز:

میان قلب من باقیست تا حال
به محنت “تیـر” درآلود آن سال
چه زهری داشت این داغ جگرسوز
چه رنجی دارد این هجران و احوال

هر آینه به چشمم خاطری هست
از آن دوران رخشان طلا فام
نشد تسکینِ دردم برگِ تقویم
نشد یادش نهان در بین ایام

پس از مرگِ ستاره یک سیه چال
نبودش، حسِ سردی از تباهیست
خلاء تا بی‌کران، بی نور و تاریک
جهانم بی فروغش در سیاهیست

***

نشستم روی سکو مثل هر روز
به دستم زنبق و گوشم به اعلام
امید و انتظاری در نگاهم
که بازآید، سفر آید به انجام

چهارمین سالروز رفتنش رسیده… باورم نمیشه…
شاید خیلی مناسب نباشه اما می خوام یه خاطره ازش بگم:
این تصویر رو در کنار یک سری دیگه از این دست کارتون‌ها حدود سال 85 از دوستان و نزدیکان صمیمی گذاشته بودم روی گوشیم که وقتی زنگ می زنن کاریکاتورشون نشون داده بشه.
یه روز -فکر کنم تو بهمن 85 بود – که دکتر منو تو میدون ونک پیاده کرد، اون روز گوشی موبایلم تو ماشینش جاموند.
زنگ زده بود که چیزی بگه، دیده بود صدای گوشیم از تو ماشینش میاد و این عکس رو روی گوشیم دید.
زنگ زد خونه و با لحنی خاص گفت: “ببین گوشیتو جا گذاشتی هیچی، اما جریان این عکسه چیه؟” گفتم کدوم عکس آقای دکتر؟ و سرخ شده بودم
و خندید… فکر کنم خوشش اومده بود… هرچند دیگه روم نشد اون عکسو بذارم رو گوشیم برای زنگش…
یادش گرامی روحشون شاد

مهر و خرداد


مگو از برگ زرد و رفته در باد
که از مِهر تو شد آتش به خرداد
خزان‌ پشت خزان از چرخ گردون
به تقویم دلت هر موسم آباد
نشستی بر شمارش گریه‌ی ابر
غم یک آسمان و نظم اعداد؟
به شیشه دست باران ضرب رگبار
برقص و غم بکَن از بیخ و بنیاد
به قلبِ بسته، عالم جمله زندان
اسیر آنکس، که دل را برده از یاد
کلید عشق و هر قفلی گشوده
اسیر عشق و از هر محبس آزاد

 
در پاسخ به قطعه ای از مهسا:
برگ های ریزان خزان مهر را، به مهر تو می سپارم
اشک های خیس پنجره را به یاد تو می شمارم
و اینک از محبس تنهایی این دنیا ، نام تو را فریاد می زنم!!!!

قاب خاکستری


این چنین این حالم

تا توانی که تصوّر داری
خسته‌ام از عالم
همه روزش تکرار
زنگ ساعت… بیدار
همه دم در سنجش…
 برگزیدن، اجبار
همه لب در انکار
همه نوبت اخبار:
موشکی خورده به جایی اکنون
همه سو غرق در آتش، در خون
و وِتو شد همه‌ی شُور جهان با یک شصت
بشنوید از ورزش… قوزک پای فلانی بشکست
***
پشت سر پنجره‌ام رو به خیابان بسته است
سینه ام از مکش سرب
دو چشم از قد آهن خسته است
پیش رو پنجره‌ای رو به دِهی دارم باز
رمه‌ها گرم چرا گفتن و مرتع پاسخ…
سرعت باد به مِگ، پنج دهم
عشق را  در این دِه
نتوان از خم ابروی نگاران فهمید
باید از”گاه‌نما”شان به کلیکی برچید
لایک‌ها باید زد…
***
من اتاقی دارم
پر از آهنگ و صدا
مملو از رنگ و نما، خط و مداد
بیشتر شعر و کتاب
ته سیگار و ته قهوه و ته مانده‌ی آب…
کار من صبح اما
گم شدن بین همه کاغذهاست
پلکان پیمودن
به صدایی خوش‌لحن، نفی امکان کردن
گِل “توجیه” لگد مالیدن
سایه‌ی هیبت افعی بودن…
پوست انداختن و نیش زدن
مرده ماران خوردن
لذتی می‌بینی؟
لذتی هست آیا، پس از انواع کسورات…
ته جدول، عددی را دیدن؟
لذتی خواهد بود، جمع کردن همه را تا اسفند؟
من چه خوبشختم پس… تو ببین! مالک 10 میلیونم
همه ارقام ریال… همه ایام خیال
***
کار من بود ای کاش
رنگ در کاشی پندارمهیا کردن  
خط گیسوی ظریفان به قلم طی کردن
و زمان را سر یک شاخه‌ی بیجان و نحیف
اندکی خم کردن
ذوب در ذهن و معما کردن
کار من بود ای کاش
دو سه گام از شادی
داخل گوش مصیبت کردن
با کلید سُل سرخط کتاب
درِ دل وا کردن… از ته دل گفتن
از غم دل خواندن…
***
خنده‌ای سرد به دنیا شاید
پاسخ مضحک یک قاصدک است
رو به فریاد “بیا با من” باد
پس نشستم از پای…
قاب خاکستری و خالی افسوس زدم
روی دیوار نگاهم امروز
و درونش روحم
 چه مرتب، چه مؤدب ژستی
به تواضع دارد…
قاب من گوشه‌ی خود
یک نوار از غم شب کم دارد
قاب خاکستری‌ام، غم شب کم دارد

عقربه ها

سه عقرب در پی ام
من در فرارم
ز نیش تلخ ساعت پر مرارم
“!دمی آرام آخر چرخ وحشی”
زمان نشنید و رد شد از مزارم

پر شکستن


پر مرغی شکستم من
دو صد نفرین بر این دستم
نه از این روح مجروحم
ز عادت پر شکستم من
 
دلم سنگ و نگاهم سنگ
به دستم سنگ و آهم سنگ
صدای سنگی نفرت
از این خارا که هستم من
 
نوای مرغک افگار
به ناخن می خراشد فکر
دمی آرام گیرم تا
شکستم هر دوستم من

ورسای من

دوستت دارم ها را روی هم چیدم
 
آجرهای الفبا
ساختن کاخ پرشکوه عشق تو را اندازه نیست
 
کاخ عشق تو
صد هزار تندیس از الهگان می خواهد
خروار خروار طلای ناب بوسه
هزار چلچراغ از اشک شبهای من
و
ساعت ها آغوش
 
آغوش
 
آغوش
 
تا گنبد لاجوردی بلندترین برج نیاز