تار و پود

زمانی سرخوش و دیوانه بودم
کلاف سر هستی می گشودم
 
چه شد من را که گم کردم سر نخ؟
گره خوردم میان تار و پودم
 
از اخم ابروانم کرده مقراض
بریدم آنچه رشتم بر وجودم
 
تو ای سرخوش مکن سررشته را گم
که من دورم کنون از آنچه بودم
 
مبر شک بر طریق مستی و می
که شک خم کرده آن پشت عمودم

مهر خزان

پیدا سخن از آمدن مهر خزان کرد
نارنگی سبزی که پیغام به من داد
بستم در یخچال و نخوردم ز حقیقت
شاید که دمی زنده کنم از دم مرداد