در جاده های مه آلود

نشسته روی موج سرد شیشه
نم مطبوع راه خانه ی تو
پرم از اشتیاق نرم آغوش
میان دست گرم و شانه ی تو

شعر سایه

گم شد کورسوی آمدنت

و آسمانم را ظلمتی شد تاریک

چون ایمان به سرنوشت

نور امیدت

سایه ای می بخشیدم که با من

در کوچه های بی عبور آرزوهایم

قدم می زد

بی تو

خورشید هم  که باشم

بی سایه می مانم

صبر

شلوغ ترین ساعت روز
در جدی ترین خیابان شهر
کودکی عطسه کرد
صبر آمده است آیا؟