شعر ماشه

سلامی گفتی
و نیم نگاهی پر ایهام
و آن لبخند!؟

ولوله ایست دل ویران
از آتش و خون!

نخوانده ای تاریخ را
ورنه می دانستی
قارچ عظیم روی ناکازاکی

از حقارت ماشه ای در گِلی‌ویتسه میان آسمان رقصید

نبرد آلزیا

آمدی
پرشماران و تشنه
چه آختی و تاختی
و ساختی دژ دشوار عادت را
بر پهنه سبز دل
مانده ای
دیر وقتی را میان خونها
سپرها و دستهایی
که می ریزند و
می شِکنند و می افتند
بیا
گل از برای تو
که توان فتحم نیست
دیوارهای سنگین نگاهت را
بیا
بیا ببر مرا
به اسارت، به حقارت…
بیا بکوبان
پای شادی را
بر سرهای لگد خورده ی ثانیه های تباهم…
طی کن جام پیروزی را
بر ویرانه های سوزان این عمر
فقط زمان
به بدنامان پاسخ خواهد داد
که سالیانی بعد
به یاد این غرور معدوم
شاید تندیسی باشد
از وِرسینگِتوریکس در آلزیای قلبم

Vercingétorix Memorial in Alesia

بهار

باز هم گوی کهن گشت به دور مهرش

باز هم دشت سراسر شده گل از سِحرش

دیده هر جا به تماشـا، رخ زیبای بهار

باز یاد آمدم از صورت یار و چهرش