تابستان

بر کمر زمین می زیستم ای کاش
تا تمام فصل هایم تابستان بود
و حقیقت، همیشه عمود بر زندگی می تابید
 
بوی پاییز که می آید
دلم از همین مرداد می گیرد
 
عطای خرمالوها را به لقایش بخشیدم…
پاییز مال عاشقان
که با بوسه و خنده 
بر گورستان برگهای خشک خیابان قدم بگذارند
 
پاییز ارزانی قوم و خویش حسود
که تا صبح یلدا
پای کرسی غیبت٬ انار سرخ حیاء را دان کنند
 
به من فقط یک قاچ تابستان بدهید
که مثل تبسم هندوانه شیرین باشد
 

او که از من نکند یاد

خوش باد شـبی باده بر  این کام برم شاد

در لطف حضور رخ چون مه٬ قد شمشاد

از نور دو چشمش همه روزم چه بلند است

یلدای دی از صفحه تقویم من افتاد

از نعمت آن لب نبرم دست به قطاب

شیرینی آن تخته زده بر در قناد

شاگرد ره خسرو و مجنونم و فرهاد

این اوست به شـیرین و به لیلی شدن استاد

صدبار سرِ دار٬ دلم کرد به زلفش

هم هست مرا حاکم و هم قاضی و جلاد

تا باز دهد ایزدم این وصل مبارک

انداخته ام نیک در آن  دجله ی بغداد

من از سر احساس سویش قافیه بستم

افسـوس که این خواند و از من نکند یاد

دیدار پایانی

چو مریم عاری و پاکی
نجابت را نمی خواهم
به سان زهره زیبایی
وجاهت را نمی‌خواهم

سلام صبح صادق را
ندادی پاسخی قرّا
به شام آخر خواهش
سلامت را نمی‌خواهم

تو از ابریشم و دیبا
سپید و نرم و بی همتا
سیاه و سخت و فولادم
لطافت را نمی‌خواهم

چه خواندی گرم و کوک آواز
چکاوک در همایون باز
به گوش مملو از شیون
نوایت را نمی‌خواهم

مثال شهرزادی تو
کلامت نغز و شیرین است
من از افسانه بیزارم
حکایت را نمی‌خواهم

تو گفتی آن کنی تا من
شوم بی شکوِه و خشنود
ببین این منطقِ مضحک:
رضایت را نمی‌خواهم

تو شهدی٬ چون عسل نوچی
تو یک کندو همه نوشی…
دهانم تلخ و نیش آگین
حلاوت را نمی‌خواهم

به می پیمودن و بزمی
تو مستی٬ گرم در رقصی
عزای سوگ خود دارم
ضیافت را نمی‌خواهم

تو آن پیغمبر خوبان
به کیش عشق ورزیدن
من گمراه لاتقوا
خدایت را نمی‌خواهم

بگو شاعر به هضیان و
سراسر، یاوه می گوید
به تب سوزم، ز سوی تو
عیادت را نمی‌خواهم

زدی تیغت به قلب من
رگم فواره شد در دم
به خون خود چو می غلتم
غرامت را نمی‌خواهم

منم تنها و تنها و
منم تنهای این عالم
اگر رگبار غم بارد
پناهت را نمی‌خواهم

ابر و باد

بال بگشودم و از بام زمان جست دلم
من رسیدم به خیابانی که
معبر کوچ پرستوها بود
تا بلندای غلیظ ابری
که پر از بغض فروخفه ی دریا ها بود

در میانش دیدم
سرخی بوسه ی یک ماهی را
و دعای زن دهقانی را
که در آن مزرعه ی دور، در آن آبادی
چشم بر رحمت باران دارد
باد با من می گفت
کیست آن زن که بدون تو چنین غم دارد؟
گونه اش خیس و به لب شوری ماتم دارد؟
من نمی دانستم!
باد با من می گفت
می برم ابرم را
برفراز کویش
که بشویم اشک را از رویش
لب آن پنجره ی باز به راه

و تو آن جا از ابر
سوی پایین بنشین…
روی چشمش بنشان
سرخی بوسه ی آن ماهی را
گل بغضش برچین
و بدان بعد از آن
باز هم رحمت باران باقیست
تا علف های زن دهقان را
زرِ گندم سازد

حرف گزاف

در سینه ی من حرف، گرفتار  و اسیر است

دستش به غل  و پای به زنجیر  و حـقیر است

گر امر کنم سر ز بدن قطع کنندش

گر رحم کنم شاکر درگاه امیر است

 زندانی من خاطر کس رنجه ندارد

 چون دست وی از خلق خــدا دور و قصیر است

دروازه ی این محبس تاریک دهان است

 قفل لب من باز چو شد کار خطیر است

 بیهُده چو من کامِ مبارک  بگشودم

 از ســـینه رهید حرف٬ که طرّار و دلیر است

از بند دلم جَست٬ من آسان نتوانم

 یابم اثرش گر چه که سرباز کثیر است

حرفم بدرد سینه ی یاران صمیمی

یا راه زند قافله شان بس که شریر است

یا عفت زن هتک کند از هوس کور

یا آبروی شـیخ برد گرچه که پیر است

رنجت ندهم دوست٬ بسنج آنچکه گویی

چون حرف زدی ناله و افسوس تو دیر است

این شعر رو گفتم که یادم باشه هر حرفی رو هر جایی نزنم. اگر شما هم از حرفای من ناراحت شدید، اگر چیزی گفتم که پشت سرم با تو دلتون گفتید “این یارو عجب آدمیه!” لطفاً منو ببخشید. این شعر رو تقدیم می کنم به همه ی اونهایی که از حرفای من مستقیم و غیرمستقیم، حتی یک ذره ناراحت شدن

کـوکـولکن

در معبد عشق تو که صد پیکره دارد

خوش باد که صد قلب ز سینه به در آریم

در پـای بُتی چون تو  بریزیم و بریزیم

خون ها که شب هجر تو را بر سحر آریم

من کاهن عظمای همین بتکده ام لیک

خود مُسله کنم گر نشود کار سر آریم

قربانی تو هرچه دل خون و دل خون

قتل است مگر چون سوی تو کشته بر آریم؟

گویند گزاف اسـت چنین سینه دریدن

گفتند نه این است که ما در نظر آریم

در پاسخشان بشنو به ایمان ز منِ پیـر

از آتش این عشق جهان در شرر آریم

اطلاعات بیشتر در:

http://en.wikipedia.org/wiki/Kukulkan

http://en.wikipedia.org/wiki/Human_sacrifice_in_Aztec_culture

در قطب

می تابد خورشید
یخ زده ام اما
در قطب ترسهای بیهوده
 
بتاب
درآخرین ساعات این روز شش ماهه
 
بتاب که دست کم یخ های احساسم
در نور عشقت کمی بدرخشد
 
بتاب که شب
به زودی خواهد آمد
سردتر… سردتر…سردتر
 

بیا با من

بیا با من

که ثابت می کنم در رگ

به جای خون مذاب آهنین دارم

بیا با من

به اوج ذهن دیوانه

ببینی تا از این بالا جهان را زیر پر دارم

بیا کودک

به مشق عاشقی تن ده

بیاموزش ز پندار و ز گفتار و ز کردارم

بیا در بزم ما رندان

برقص و می فراوان خور

مترس از عشوه پردازان که بر قلبم وفادارم

بیا از نو تولد کن

به فصل آتش خرداد

که از دستان لرزانت یخ تردید بردارم

بیا فرصت مده از کف

که خِسران و پشیمانیست

بیا بختت مده بر باد، تا یادت به سر دارم

زن خارق العاده

در گوشه ای به کلاف حماقت گره خورده ای

واز تنها روزن دیوار

 چرخش نور سردی را می بینی

که از لای تیغه های هواکش

 ثانیه های تباهت را شمارنده است

به آن در بسته چشم مدوز!

که نخواهد آمد زنی با شلاقی از صاعقه

تا برهاند از بند بی کسی ات

و ببوسی در آخرین پرده

لبان داغش را

قهرمان تو شاید

دخترکیست با تمام مشکلات یک آدم

که چون تو به او…

او نیز به تو نیاز دارد

شاید همانیست که با تمام زیبایی

در میان ازدحام اندامهای برجسته

به چشمانت نیامده…

آنکه شاید تنها مدال افتخارش

مهر ورزیدن است

شهزاده ای که شاید

قصر هشتاد متریشان

آنقدرها هم دور نباشد

تبعیدی

می دانم صدای گاز زدن سیب
صدایی بهشتیست
 
یادآور روزهای بی دغدغه…
 
هرکه تو را گفت
برای گناه چیدن سیب این همه راه آمده ایم
تو باورش مکن!…
 
تبعیدی خِرَدی گشتیم
که رو به ما گفت:
عشق، هرگز کافی نیست!
 
جرم اندیشه بود که از پردیس جنون و اشتیاق
به خفت رانده شدیم
 
و اینجا…
هر که چون من خواست دیوانه وار
به عشق سیبی از شاخه ها بالا رود
واژگون بر زمین افتاد و بر استخوان ترک برداشت
که گرانش این سیاره
از هسته ای آهنین است