سرّ سربسته

ای بزرگا، به دلش، دل به ره خود دادم
منزلت نیست اگر بر سر راهش، خاموش
 
سخنش قصه ی شیرین و دل فرهاد است
تو شنیدی اگرش سوگ سیاوش، خاموش
 
من ز مُشک تن آهوش چه دیوانه شدم
تو اگر نافه نمی دانی و بارش، خاموش
 
دیده ام در نظرش خرّمی باغ برین
تو اگر دوزخ داغ و دَم آتش، خاموش
 
من در آن لب همه الفاظ محبت دیدم
تو که دیدی فقط آن سرخی نارش، خاموش
 
غم سبزش به دهان همه کس شیرین نیست
تو که گرگی و دریدن همه کارش، خاموش
 
سرّ سربسته میان من و یار است و خدا
چون نداری به یقین غیب و نهانش، خاموش
بر زبان نکته نران گیرم اگر حقی هست
هر سخن جایی و هر نکته مکانش، خاموش
 
من اگر مستم و مجنون تو برو خود را باش
واگذار این دل دیوانه و یارش، خاموش
 
0 replies

Leave a Reply

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

Leave a Reply