دیدار پایانی
چو مریم عاری و پاکی
نجابت را نمی خواهم
به سان زهره زیبایی
وجاهت را نمیخواهم
سلام صبح صادق را
ندادی پاسخی قرّا
به شام آخر خواهش
سلامت را نمیخواهم
تو از ابریشم و دیبا
سپید و نرم و بی همتا
سیاه و سخت و فولادم
لطافت را نمیخواهم
چه خواندی گرم و کوک آواز
چکاوک در همایون باز
به گوش مملو از شیون
نوایت را نمیخواهم
مثال شهرزادی تو
کلامت نغز و شیرین است
من از افسانه بیزارم
حکایت را نمیخواهم
تو گفتی آن کنی تا من
شوم بی شکوِه و خشنود
ببین این منطقِ مضحک:
رضایت را نمیخواهم
تو شهدی٬ چون عسل نوچی
تو یک کندو همه نوشی…
دهانم تلخ و نیش آگین
حلاوت را نمیخواهم
به می پیمودن و بزمی
تو مستی٬ گرم در رقصی
عزای سوگ خود دارم
ضیافت را نمیخواهم
تو آن پیغمبر خوبان
به کیش عشق ورزیدن
من گمراه لاتقوا
خدایت را نمیخواهم
بگو شاعر به هضیان و
سراسر، یاوه می گوید
به تب سوزم، ز سوی تو
عیادت را نمیخواهم
زدی تیغت به قلب من
رگم فواره شد در دم
به خون خود چو می غلتم
غرامت را نمیخواهم
منم تنها و تنها و
منم تنهای این عالم
اگر رگبار غم بارد
پناهت را نمیخواهم




Leave a Reply
Want to join the discussion?Feel free to contribute!