حرف گزاف

در سینه ی من حرف، گرفتار  و اسیر است

دستش به غل  و پای به زنجیر  و حـقیر است

گر امر کنم سر ز بدن قطع کنندش

گر رحم کنم شاکر درگاه امیر است

 زندانی من خاطر کس رنجه ندارد

 چون دست وی از خلق خــدا دور و قصیر است

دروازه ی این محبس تاریک دهان است

 قفل لب من باز چو شد کار خطیر است

 بیهُده چو من کامِ مبارک  بگشودم

 از ســـینه رهید حرف٬ که طرّار و دلیر است

از بند دلم جَست٬ من آسان نتوانم

 یابم اثرش گر چه که سرباز کثیر است

حرفم بدرد سینه ی یاران صمیمی

یا راه زند قافله شان بس که شریر است

یا عفت زن هتک کند از هوس کور

یا آبروی شـیخ برد گرچه که پیر است

رنجت ندهم دوست٬ بسنج آنچکه گویی

چون حرف زدی ناله و افسوس تو دیر است

این شعر رو گفتم که یادم باشه هر حرفی رو هر جایی نزنم. اگر شما هم از حرفای من ناراحت شدید، اگر چیزی گفتم که پشت سرم با تو دلتون گفتید “این یارو عجب آدمیه!” لطفاً منو ببخشید. این شعر رو تقدیم می کنم به همه ی اونهایی که از حرفای من مستقیم و غیرمستقیم، حتی یک ذره ناراحت شدن

کـوکـولکن

در معبد عشق تو که صد پیکره دارد

خوش باد که صد قلب ز سینه به در آریم

در پـای بُتی چون تو  بریزیم و بریزیم

خون ها که شب هجر تو را بر سحر آریم

من کاهن عظمای همین بتکده ام لیک

خود مُسله کنم گر نشود کار سر آریم

قربانی تو هرچه دل خون و دل خون

قتل است مگر چون سوی تو کشته بر آریم؟

گویند گزاف اسـت چنین سینه دریدن

گفتند نه این است که ما در نظر آریم

در پاسخشان بشنو به ایمان ز منِ پیـر

از آتش این عشق جهان در شرر آریم

اطلاعات بیشتر در:

http://en.wikipedia.org/wiki/Kukulkan

http://en.wikipedia.org/wiki/Human_sacrifice_in_Aztec_culture

در قطب

می تابد خورشید
یخ زده ام اما
در قطب ترسهای بیهوده
 
بتاب
درآخرین ساعات این روز شش ماهه
 
بتاب که دست کم یخ های احساسم
در نور عشقت کمی بدرخشد
 
بتاب که شب
به زودی خواهد آمد
سردتر… سردتر…سردتر