احمقانه ها

من چه احمق بودم
قبله ام کوچه ی بالایی بود
عشق من دختر رسوایی بود
پانزده ساله و اندی شاید
بوسه ای از لب او
مرز هر خواهش و رویایی بود

من چه احمق بودم
راه من راست ترین فلسفه ی عالم بود
فکر من راهگشای بشر و آدم بود
هفت٬ هشت جلد کتابی آن روز
خوانده بودم، همه را یادم بود

من چه احمق بودم
یک شبه ساختن قصر طلا
خشت اول هوس و وسوسه و درد و بلا
مال در کیسه ی رندان دغلباز ببین
جیب سوراخ و به لب آه و
سرت لختِ کلاه

من چه احمق بودم
آدمی را به دو جین دوخته ی ساتن و پشمش دیدم
درک او را به لقب بر سر اسمش دیدم
خود نه اسم و نه به تن جامه ی فاخر بودم
از همه آدمیان خود چه بنامش دیدم!

“من چه احمق بودم”، جمله ی زیباییست
چه بسا فردا روز، بشتر پی ببرم
به “چه احمق بودن”
به از آن است که در راکد مرداب معلق بودن
می برد رود حیاتم سوی دریای وجود
به عقب می نگرم:
من چه احمق بودم

خانه من

هر فضایی٬ کنجی٬ زاویه ای
همه جا می شنوم، بوی عطر نفست
همه جا هستی و من
غرق در هستن تو
خانه ی امن ترینم اینجاست…
بر به هم ریخته ی ملحفه ها
نقش اندام تو مانده باقی
به گمانم شبح وسوسه ها
خفته بر جای تو با صدها ناز…
در اجاق خاموش، مانده خاکستر عشق
زیر آن آتش بنهفته ی “امشب” پنهان
که برآرد ققنوس، پر و بالش سوزان
خانه ی گرم ترینم اینجاست…
و دو جام خالی…
یکی از مهر لبت ممهور و
آن دگر نقش سرانگشت تمنا دارد
خُم دل از ثمر ساقه ی تو نوش مُهیا دارد
خانه و حد و حریمم اینجاست…
زیر آن پنجره در گلدانی
شاخه یاس نیاز، کنج خلوتگه راز
می دمد رایحه شکر و سپاس
خانه ی عین یقینم اینجاست…
خانه ی خانه ترینم اینجاست

روستای ما

در ده کوچک ما
باز شد پنجره ها از پی هم
محض گرمای هوا!
همه دیدند که چون
غنچه ی باغچه ی سبز دهات
به جفای شرر تابستان
پر و پر شد چه غریبانه و در دم پژمرد
همه دیدند که ده کوره ی ما
فصل گرما چه هوایی دارد!


تقدیم به ن.الف

خفته

من ببین چون خفتم!
بانگ ساعت، وز و وز مگسک
درگوشک نجوا: “گلکم خواب بس است!”
بوی سرشیر و حلیم
کارگر نیست مرا!
تا توانی به بلندای صدا 
پاره کن حنجره را خسته پدر!
دو سه سرفه با خلت
لگدی از سر مهر پدری 
کارگر نیست مرا!
سطل، پر آبش کن
ریز بر فرق سرم 
غرقه ام گر بکنی
کارگر نیست مرا!
من ببین چون خفتم!
سکته کرده شاید
یا به اغما خفته
یکی از جمع نظر داد عجب!
دکتر حاذق و استاد مهیا کردند
برق بستند، به تن لوله و سوزن کردند
کارگر نیست مرا!
من بخفتم که حقیقت ناید
پیش چشمانم هیچ
خواب خود، قصه ی خود پردازم
من بخفتم و اگر بیدارم
چشم من باز نبینی یکدم
این چنین است که هیچ
کارگر نیست مرا!

خورشید دور

هر آنقدر که می ام بُد نصیب یاران شد
به نوش خمر و طرب بین خوشی هزاران شد
نگو مرا ز بُلندا و دوری خورشید
نه هر بعیدِ بعیدی، نبود و پایان شد

به حُسن فاصله ها بین که قدرت دلها
به آسمان صداقت شعاع تابان شد

به آفتاب محبت یخ زمین شد آب
به لطف جمله رفیقان ببین بهاران شد

صـدای ساز تو آید به ضرب این دل ریش
گلو به یاد صدایت گرفت و باران شد

ببین که مانده من و کوچه گردی بی تو
به یاد آن همه پرسه سرم خیابان شد

دو دم اجازه ی چرخش زمانه را می ده
ببین به شام فراقت، سحر  نمایان شد

ز شرق دور می رسد سلام تو بر من
سلام موسمی ات بر دلم چو طوفان شد

سلام من به تو ای مرد  بی قراری ها
سلام من به سلامت تراز و میزان شد

 
تقدیم به دوست عزیزم کیا

در پاسخ به شعر زیبایی کیارش:
 
ز کودکی بگفتی  و من از خود به در شدم
جامم  به سیاهی تعنه  و خوش  تا به سر شدم
گفتی  ز “طعم  تلخ  حقیقت” و پیمان   یار
کو  اینچنین وفا، که ز یاران  بر حذر  شدم
سبز درخت ایام  وفا  و روز نیک
قدرش   ندانستم و بر آن تبر شدم
تا   ز  شاخسار هنرم بگرفتم ثمری
گویی ز بستان هنرت بارور شدم
آه . . . گفتی ز آخر شدن این فراغ سرد
سرما وجودم  بگرفت  و داغتر  شدم
گمانم  مبرد زموی سپید  تو به عمر دراز
روی   خود  در آیینه   بدیدم؛ که  پیرتر  شدم
گفتمت روزی  بتاز،عمراست  تازان  در گذار
بس که   تاختم  زود ،  زودتر دیرتر  شدم!
گویند که زندگی بود؛ عشق و درک لحظه ها
از درک عشق و لحظه ها بود،کزان سیرتر  شدم
با روبه  مشکلات همچو شیر بجنگ
من شیر مشکلات بدیدم و شیرتر شدم
تا   این صدای دهل رسد به سقف فلک
من زان بم صدا کاستم و زیرتر شدم
نالیدن ز بخت و ایام نکند حاجتم روا
تا به کوی توآیم باز، درباد پرشدم

شمع بی مقدار

ای به سر آتش نهاده شمع داغ
از چه می سوزی به شــور و اشتیاق؟
دوده ی دل از چه غم کـردی فراز؟
سقف عالم تار کردی زین سیاق
اشک، از چشمان مجنون می چکد
کیست یارت اشک ریزیش از فراق؟
بر سر هر بزم و نذری حاضری
بر سر سنگ مزاران شب چراغ
شاعران و عارفان مدحت کنند
کیستی؟ “پروانه سوزی” را اجاق؟
سایه ی شعله از آن سر کم مباد
چون که بی لطفش نخی اندر چماق
شعله گر شمعی بدین شوکت رساند
بین چه سازد از دل عاشق مذاق
 

یار کودکی

ای تو یار کودکی، ای رونق بُسـتان دل
ای رفیق باده و سرمستی و مسـتان دل
“طعم تلخ این حقیقت” هم نبردسـت و نبرد
خاطر و یاد تو را  این صفحه ی لرزان دل
رفتی از دیده ولی از دل نرفتی یک نظر
بر خطا خوانده سیاوش قصه ی پیمان دل
می بسی بسیارخوردم بی تو از هر رنگ و سان
آن همه هیچ و فقط یک جرعه با تو جان دل
از هنر بردی سخن، خاکم به زیر پای تو
یاد گیتار تو و صوت تو و الحان دل
فرصت هجر و فراق آخر به آخر می رسـد
عاقبت  بینی  چو  من  وصــل  دل   و   یاران  دل

 

به دوست عزیزم کیا

 
این قطعه در پاسخ به ابیان محبت آمیزیست که دوست خوبم کیارش-که مدتیست از وطن دور است- برای من پست کرده بود
نیمه شب یادت بکردم ذی هنر
یاد با هم بودن از شب تا سحر
بر بلاگت تاختم نا کوفته در
دیدم از دیگر سر بندت هنر
زان که نوشیدم ز هر بیتت شکر
یادم افتادت، شدم زیر و زبر
عشق باشد طعم ابیاتت پسر
شادی و غم، محنت و شور و شرر
گر چه فرهاد عاقبت شد در به در
هست شیرین، نوش از لعل ضرر
 
 
ضمن تشکر مجدد از اظهار لطف ایشان٬ لازم به توضیح است عبارت “طعم تلخ این حقیقت” عبارتی است که از یکی از ترانه های آقای سـیاوش قـمـیشی به نام”بیا برگرد” گرفته شده. در ترانه یاد شده این عبارت به این شکل به کار رفته:
مگذار که یاد مارا
طعم تلخ این حقیقت ببرد 
این حقیقت است که از دل برود
هر آنکه از دیده رود
 
که در شعر اینجانب از این تعبیر استفاده شده و مراد از سیاوش در بیت سوم هم خواننده ترانه بالاست.

خروس بی محل

آن خروس بی محل را چاره کن

صبح فردا را نمی خواهم خبر

ساعت و زنگ و همه مانند آن

جملگی را کن به دستت بی اثر

روی شیشه لایه ای از قیر  پاش

چون نیاید تیغه ی نوری به در

تا ز گلدسته نوایی نشنوم

گوش من را کن به شمع داغ کر

تو پر قویی که تن کردی حریر

من به آغوش حریرت خسته سر

کوسه‌های یأس

غوطه ور در آبی اندیشه های پر امید

قطره ای تردید از رگ های احساسم چکید

کوسه ای دندان سپید، خون دل در دم چشید

پای امیدم برید

Interruptor de doble vía

el amor y la sabiduría son dos luces que se encienden por un único botón.
cuando uno se enciende el otro está apagado por una buena razón.
el circuito es más complicado que la linterna que puede estar en el cajón.