بی خبر

مشتی امواج رسد بر دستم
همه از حس و هوس بی مایه…
جمله های خبری می گویند
بی خود و بی اثر و بی جایه

آن ور خط به تحرک فکی
آب در هاونِ سر می کوبد
حرف دل نیست میانم با کس
صحبت از این در و آن همسایه

سیم هاییست رسد تا گوشم…
پر شده از سخن بیهوده
ضرب آهنگ بد و شعر خراب
خالی از معنی و بی آرایه

کسی از دوست نمایانم گفت:
“حال امروز تو ای جانم چیست؟”
چشم امید به کاری دارد…
نور تا رفت بمُرد آن سایه

دلبری ای عجبا حرفی زد!
تن من یکسره شد سویش گوش
طعنه بود آنچه شنیدم اما:
“چه خبر از رقم و سرمایه؟”

این میانه چه نشستم خشنود!
نقش ایوان به نظر پردازم…
بی خبر تر ز من نادان کیست؟
خانه ویران شده از هر پایه

سد

سخته دیوار غرورم
مثه سده، سفت و محکم
چه بلنده، ولی پشتش
پر شده دریای اشکم

ابر حسرت که می بارید
هر دفعه رو قلب خسته ام
جمع می شد تو بند این دل
حرف قلبمو نگفتم

آخرش برای اشکام
پیدا می شه راه رفتن
می شکنن مانع سنگو
می ترکه بغض خواستن

خالی می شه روزی این دل
جاری می شه روی گونه
توی چاه گونه ی من
اما آبی نمی مونه

صورتم می شه کویری
که پر از ماهی مرده اس
سیب آدمم می لرزه
آخرین ماهی زنده اس

بازم اون ابرا می بارن
روی شوره زار خشکم
این دفعه اما می ذارم
که بشورن درد و ماتم

آیینه

آیینه عیب نداره یک دفعه هم دروغ بگو
صورت خسته رو با خسته نکن تو روبرو
 
اینقدر نشون نده دیوار روبرویی رو
خودمم خوب می بینم پشت سرم سیاهی رو
 
اینکه من مرده دلم رو خودمم خوب می دونم
نمی خوام قصه ی تکراری رو تو قاب بخونم
 
مثل یک پنجره باش رو به افق های سفید
که تهش دراومده نیمه ی خورشید امید
 
بذار از تو رد بشم بیام به شهر نقره فام
جایی که هرچیزی برعکسه و وارونه مدام
 
آیینه عیب نداره یک دفعه هم دروغ بگو
صورت گریه رو با خنده بکن تو روبرو

موهام

سرم از موی ، هر روزش تو کمتر
ببین و نکته ای باریک بنگر
 
که هر تارش نشان دارد ز یاری
که چون ترکم نموده افـــتد از سر
 
سرت پر مو، ســرایت پر ز یاران
دلت بی غصه، هَمیانت پر از زر
 
به کیا

چشم شهلا

شرم،مذموم و قبیح آمد به نزد مردمان
لیک از چشمان شهلا نیست جز شرمم امان

یک نگاه شهلوی جان را گدازد در بدن
چشم شهلا راه دارد تا دل آتشـفشان

بدترین رنج

گفتند دردی جانفزاست، ترک غذا، آب و گناه

گفتم ز رنج عاشقی، بدتر ندانم درد و آه

صدماهِ از پشت دگر، روزه گرفتن خوشتر است

از آنکه روزی دلـبرم با ما نسازد یک نگاه

نق نق

آنچه دریغ از من افسون شده
بر همگان رحمت افزون شده
 
در رگ یاران شده جاری عسل
اشک و بزاق و عرقم خون شده

 

جذب همه گشته نگار و نسیم
جذب به من عَنتر و میمون شده
 
من نکند مرد نباشم خدا؟!
مادر بیچاره که مظنون شده
 
شهر پر از خسروی فیروزبخت
قحطی چون بنده و مجنون شده

 

عاقبت کار، خدا آگه است
بدتر از این چیست که اکنون شده؟
 
 این شعر یکهو اومد و دلم نیومد پستش نکنم، یکم مسخره‌ست اما با مزست


بیت پنجم:
Khosroye 
چون(choon)= مانند، مثل

Debajo de la mesa de clase

شکستن استخوان هایم
در دالان گوشش پیچید
خرد شدم آرام آرام
و نرم شدم از خواهش
مدامی که پی در پی می جَوید…
حواسش بود؟
 
من در دهانش گردنبند مروارید دیدم
وقتی رشته ی دلم را به دندان هایش کشید
و خالی از خود گشتم
آن زمان که شیره ی وجودم را مکید
طعمش چشید…
حواسش بود؟
 
در لحظه ای خالی از طعم
از کام بیرونم کشید
رفت بی هر اعتنا…
 
حواسش بود؟
که تن مرده ام زیر میز آن کلاس چسبید…
 
 
چراغها همه خفتند
و من هنوز چسبیده ام
به میزی که هیچ کس پشتش نیست

داس

من یکی دهقانم
بذر بوسیدن گل افشانم
زده ام شخم به سرپنجه خود این دل ریش
تا نشانم عشقت… بین هر زخم و شیار
بی کران هکتار است… وسعت این آغوش
تا افق پیدا نیست… مرزی و تیر و  حصار
 
داس من سین سر اسم تو و
هرزه ی غم ز دلم ریشه کَنم
من گرفتم سمی… ز عصیر لب تو
که از آن وسوسه ای مسخ آلود
همه دم لبریز است
 تا کُشم آفت جان
پاک باد از ملخ دلهره ها مزرعه ام
 
من دعا از پی باران هرگز
نه بلد بودم و نه می دانم
چشم دوزم تنها… به خمار چشمت
که ببارد ابرش… روی هر ساقه ی احساس لطیف
سبزی خام شود زر گران
دانه ی شادی من بار دهد… خوشه خوشه تا سقف… تا سیلو
 
خرمن زلف تورا لیک بدان
من درو با پر طاووس همی خواهم کرد
من یکی دهقانم
قدر گندم به زمین می دانم

زخم زمین

می ریزد از رگ سنگ، خون سیاه وحشت
آغشته شد زلالِ آبی بی نهایت

زخم دل زمین را مرهم کـــــجا توان بست؟
بین مرده ماهیان را، بر موج این حقیقت

بر قلب مادر خود، خنجر نهاده فرزند
در کیششان ندانند، مادرکشی جنایت!

در سوگ خفته دریا،ساحل نشسته در درد
پرها سیاه کردند مـرغان در این مصیبت
 
در ذم بریتیش پترولیوم پیرو نشت نفت در خلیج مکزیک