هزار پنجره ی خیال

صدای افکار تباهم را تا ته پایین آوردم

و هر هزار پنجره ی خیال را

که به باغ حوریان هرزه گشاده بود

بستم

سکوت نعره زد…

سکوت

و خلائی که از هیچ فضا را پر کرد

مگر صدای جیرجیر سوسک های کنج ذهنم

که پس مانده های خِــرَد را با ولع می جویدند

دل…

خاموش خفته بود

ملحفه ی سرخ رنگش را کنار زدم…

بوی مرگ برخواست…

و تعفنی که شاید ماهها پنهان شده بود

یقین دارم بارها فریاد ” کمک” سر داده

زمانی که گوشم پر از آوای بی خبری بود

زمانی که کر بودم

0 replies

Leave a Reply

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

Leave a Reply