قوطی سفید

بانو…

بدان محتوی این قوطی ها

فقط در یک شب می گندد

دستمال

گریه کن که اشکت

نهالت را درختی ستبر کند

که روزی چون تویی بر تو

تکیه کند

چونان که تکیه زدی بر من

مدارا

یارا بکن مدارا با قلب پاره پاره
ور نه توان بگیری، جان را به یک اشاره
 
زخمی زدی ز ابرو، آن خنجر خمیده
سهراب رو به مرگ و، نوش از لب تو چاره
 
مرغ دلم اسیر است در میله های مژگان
بگشا کمی قفس را، چشمی بکن خُماره
 
در چشم تو در خشد، یک کهکشان بی حد
هر عاشقت نمایان چون نقطه ای ستاره
 
خالی به پیکرت کاش، بودم به روز خلقت
انسان شدم٬ چه حاصل؟ از دور بر نظاره
 
دل را زدم به دریا، صد بار در تلاطم
هر بار نعش غرقه، آورد بر کناره
 
صاحب شدی دلم را، آسوده باش و خرم
دل می برد پیاده، دلدار را سواره

بی خبر

مشتی امواج رسد بر دستم
همه از حس و هوس بی مایه…
جمله های خبری می گویند
بی خود و بی اثر و بی جایه

آن ور خط به تحرک فکی
آب در هاونِ سر می کوبد
حرف دل نیست میانم با کس
صحبت از این در و آن همسایه

سیم هاییست رسد تا گوشم…
پر شده از سخن بیهوده
ضرب آهنگ بد و شعر خراب
خالی از معنی و بی آرایه

کسی از دوست نمایانم گفت:
“حال امروز تو ای جانم چیست؟”
چشم امید به کاری دارد…
نور تا رفت بمُرد آن سایه

دلبری ای عجبا حرفی زد!
تن من یکسره شد سویش گوش
طعنه بود آنچه شنیدم اما:
“چه خبر از رقم و سرمایه؟”

این میانه چه نشستم خشنود!
نقش ایوان به نظر پردازم…
بی خبر تر ز من نادان کیست؟
خانه ویران شده از هر پایه