کوسه‌های یأس

غوطه ور در آبی اندیشه های پر امید

قطره ای تردید از رگ های احساسم چکید

کوسه ای دندان سپید، خون دل در دم چشید

پای امیدم برید

Interruptor de doble vía

el amor y la sabiduría son dos luces que se encienden por un único botón.
cuando uno se enciende el otro está apagado por una buena razón.
el circuito es más complicado que la linterna que puede estar en el cajón.

Reloj de Arena

Justo cuando pensé que todo se acabó.
me sentía todo desde el principio comenzó.
Estoy seguro de que ella lo derrocó.
justo cuando mi reloj de arena se agotó.

پاشنه

سینه غوغاست به پا

این همه چیست صدا؟

ضربان نیست صدا

قلب تپان نیست صدا

دختری سر به هوا

کفش کرده ست به پا

می دود بر کف پوسیده ی چوبین دلم

آه… عاشق شده ام

حشرات

هوادران تو گر پرشمارند

 به کوی و خانه ات اندر گذارند

تعجب نیست بر من یار شیرین

تو قندی و صف موران به کارند

ز ابریشم چو برتر زلف داری

ببین در پیله کِرمان شرمسارند

سراپا شهد حسن از تو چکان است

تو آن کندو که زنبوران بر آرند

از آن چشمان چگونه نور تابی؟

همه شبتابکان اندر خمارند

دو ابرویت چو نیش کژدمان است

که از زهرش چه دلها داغدارند

لباست چون پر پروانگان است

در آن رنگ و وجاهت همجوارند

به آسایش تو را خواهم کنارم

مگس های مزاحم گر گذارند