کوسههای یأس

غوطه ور در آبی اندیشه های پر امید
قطره ای تردید از رگ های احساسم چکید
کوسه ای دندان سپید، خون دل در دم چشید
پای امیدم برید


غوطه ور در آبی اندیشه های پر امید
قطره ای تردید از رگ های احساسم چکید
کوسه ای دندان سپید، خون دل در دم چشید
پای امیدم برید


Justo cuando pensé que todo se acabó.
me sentía todo desde el principio comenzó.
Estoy seguro de que ella lo derrocó.
justo cuando mi reloj de arena se agotó.

سینه غوغاست به پا
این همه چیست صدا؟
ضربان نیست صدا
قلب تپان نیست صدا
دختری سر به هوا
کفش کرده ست به پا
می دود بر کف پوسیده ی چوبین دلم
آه… عاشق شده ام

هوادران تو گر پرشمارند
به کوی و خانه ات اندر گذارند
تعجب نیست بر من یار شیرین
تو قندی و صف موران به کارند
ز ابریشم چو برتر زلف داری
ببین در پیله کِرمان شرمسارند
سراپا شهد حسن از تو چکان است
تو آن کندو که زنبوران بر آرند
از آن چشمان چگونه نور تابی؟
همه شبتابکان اندر خمارند
دو ابرویت چو نیش کژدمان است
که از زهرش چه دلها داغدارند
لباست چون پر پروانگان است
در آن رنگ و وجاهت همجوارند
به آسایش تو را خواهم کنارم
مگس های مزاحم گر گذارند
