برف تباهی

رویاهای برفی من

پیکره های زیباییست

که فقط تا طلوع حقیقت دوام می آورند

و سفیدی بام خیال

اشک های تلخی می شوند

که ناودان حنجره ام را

پر از صدای هق هق می کنند

حقیقت خواهد آمد

اما همیشه روزهای برفی هستند

که به جای تیغه آتش

از آسمان زندگی

پر بال فرشتگان ببارد…

بقا

رسیدی به کویری که از چهار سو به آسمان دوخته

کشوری که تنها رعیت و پادشاهش خورشید است

و تو، تنها زندانی سرداب قصر ماسه ای اش

به جلاد آفتاب بگو…

…بگو که بیمه عمر هستی

شاید قدری در سوزاندنت تأمل کند!

و در نهایت همان می شود که می دانی…

مگر غریزه به دادت رسد

زیرا حیوانی هستی نحیف

که شانزده سال به جای درس بقا

حساب و کتاب آموخته

هزار پنجره ی خیال

صدای افکار تباهم را تا ته پایین آوردم

و هر هزار پنجره ی خیال را

که به باغ حوریان هرزه گشاده بود

بستم

سکوت نعره زد…

سکوت

و خلائی که از هیچ فضا را پر کرد

مگر صدای جیرجیر سوسک های کنج ذهنم

که پس مانده های خِــرَد را با ولع می جویدند

دل…

خاموش خفته بود

ملحفه ی سرخ رنگش را کنار زدم…

بوی مرگ برخواست…

و تعفنی که شاید ماهها پنهان شده بود

یقین دارم بارها فریاد ” کمک” سر داده

زمانی که گوشم پر از آوای بی خبری بود

زمانی که کر بودم

جاده

جاده

کشیده تا شفق های شمال

تخت گاز می رانم…

موهایم قالب باد می گیرد

و گاهی دنده چهار،

سه٬ دو… و آرام تر

زیر سایه درخت “درنگ” می نشینم

بی خیال چای داغ می نوشم

سیگار رخوت دود می کنم

و پای بوته های دلتنگی ام ادرار

خط کشی جاده

فقط رد خستگی های من است

نقشه راه٬ نمودار لذتم…

افقش

پس زمینه اندیشه های امروز…

و چراغ هایش هر شب

روشن است از آگاهی ام

مرد قهوه چی گفت:

هر پیچ و خم

خاطره ای خواهد بود در دفتر آینده ام

و هر تابلوی راهنما

تخته سیاهیست

تا حکمی بر آن معین کنم

ایست…30…80…110

جاده از برای من است

راه من است تا انتهای زمین زندگی

خرداد ماه دیدم

نمادی را که رویش نوشته بود:

رستگاری٬  ۷۵ سال!

سحابک

شُکر باد وزنده را…

که به تدبیرش

در آسمان دل پس از سالها

پاره سحابی گذر کرد

کویر ترک خورده ی لبانم را تر نکرد

اما دست کم فهمیدم

این دشت آبی رنگ

بره های سفید کوچک هم دارد

که از گلّه ی ابرهای بارانی جامانده اند

باران

از ابرهایی که ناخوانده میهمان آسمان شدند

زحمت بارید

جوی زمان پر شد از شناور برگ های اضطراب

رعدی زد

و صدایی که از او جا مانده بود…

باز هم اندیشه ی تو چون رگبار

آیینه ی دریاچه ام را خط خطی کرد

نمکدان

ای نمکدان بزرگ٬ که به هر یک حرکت

مجلسی را به سر شور آری

ز هر عشوه دل هر سنگدلی را تو به زانو آری

مهربان با من و این زخمم باش

اندکی کمتر پاش

قوطی سفید

بانو…

بدان محتوی این قوطی ها

فقط در یک شب می گندد

دستمال

گریه کن که اشکت

نهالت را درختی ستبر کند

که روزی چون تویی بر تو

تکیه کند

چونان که تکیه زدی بر من

مدارا

یارا بکن مدارا با قلب پاره پاره
ور نه توان بگیری، جان را به یک اشاره
 
زخمی زدی ز ابرو، آن خنجر خمیده
سهراب رو به مرگ و، نوش از لب تو چاره
 
مرغ دلم اسیر است در میله های مژگان
بگشا کمی قفس را، چشمی بکن خُماره
 
در چشم تو در خشد، یک کهکشان بی حد
هر عاشقت نمایان چون نقطه ای ستاره
 
خالی به پیکرت کاش، بودم به روز خلقت
انسان شدم٬ چه حاصل؟ از دور بر نظاره
 
دل را زدم به دریا، صد بار در تلاطم
هر بار نعش غرقه، آورد بر کناره
 
صاحب شدی دلم را، آسوده باش و خرم
دل می برد پیاده، دلدار را سواره