گوسفند خجل

گوسفند خجلی گفت مرا

بین که در گله ی ما هم شرفی پا برجاست

همه با هم هستیم

لااقل وقت چرا

بر سر جفت اگر شد بلوا

سم و شاخی به صدا آید و گردی به هوا

کینه ای نیست به دلها اما

صورت ماده ای هیچ نسوخت

از اسید حسرت

بخششی ما را هست

که تو را گرم کند فصل زمستان و خزان

و تو آن را هنر مادر خود پنداری

که یکی رو و یکی زیر ببافت

سفره ی شام تو گر رنگین است

اوج ایثار و فداکاری ماست

و شما غره و منت پرداز

که به ما کاسه ای از آب روان بخشیدید

اندکی قبل از تیغ

و چه نا اهل و نمک نشناسید

نام ما را٬ به فریاد برید

وقت دشنام به هم…

و من عبدالله

در دل خویش به نجوا گفتم:

آن خدا را ای کاش، گوسفندی بودم

لااقل مردن من،

سیری گشنه دلی بود همی

نه فقط غصب زمینی که همان گور من است

دریغ بی دریغ

به آن شب یادم آمد کو سفر کرد

مرا غم برگرفت و شعله ور کرد

بر آن آتش چو آب دیدگان ریخت

نه خاموشش که بل افزون شرر کرد

خدا را گفتم آخر این چه درد است

که درمانش نشد هرچه بشر کرد

کجایش می بری هر مونسی را

که دل در قلب او منزل مقر کرد

گمان دارم که ما اندر خطاییم

زیان دیدیم و هر خاطی ضرر کرد

خطاکاریم اگر دل می سپاریم

به آنکو عاقبت عمرش به سر کرد

همه میرند و ما هم جان سپاریم

دریغ آنکس که بر ما دیده تر کرد!

به هشیاری مرا اندیشه ای خواند:

نمیرد آنکه نیکی مستمر کرد

هماره جاودان و زنده باشد

هر آنکس یاد نیکویی اثر کرد

تن میرا چو هسته در دل خاک

خوشا آنکه درختی پر ثمر کرد

دلت بر یاد نیک مونست بند

خطاکار آنکه بر تن دل به در کرد

به ثمین

برای عزیزی که امروز از دست داد