دوربینها

خوب ببین…یکیش اونجاست
یکی دیگه هم اونجا…آهان یکی هم اونجاست
خدا می دونه چند تا دیگه هم هست…
همشون یه سیم دارند…سیمهایی که همه با هم به یک اتاق می رسن
         یک اتاق پر از تلوزیون با آدمی که کلیدش رو داره
اون وظیفه داره…باید هر چیز مشکوک رو ببینه و گزارش بده
گزارش بده تا هواپیماها به سلامت سفر کنه و اتفاق بدی نیفته…
این خیلی خوبه
ولی من نمی دونستم…
نمی دونستم من هم مشکوکم و با دوربین مدار بسته دیده میشم
من فقط نگاهش می کردم…باهاش حرف می زدم
اما نمی دونستم که دارم امنیت پرواز ها رو به خطر می اندازم
    الان دیگه فهمیدم…
                 عشق آتشه…بمبه…قابل انفجاره
      امنیت همه چیز رو از جمله پرواز ها به خطر می اندازه
 

پس از سی سال

تو شکست من بودی …هزیمتی بزرگ
   و من خنده ای تمسخر آمیز و تجربه ای مضحک برای تو …
پس منم یادگار شیطنت های تو و تویی یادگار ناپختگی های من
  و تو خواستی که فراموش کنیم آنچه بر ما رفته…
خواستم تو را فراموش کنم ولی تو تاریخ من هستی
خواستم تو را دگر باره بنگرم ولی تو کتیبه ی نا کامی ام هستی
خواستم تو را بخوانم ولی تو گشاینده ی سکوتم هستی
   و خواستم دوباره دل در تو بندم ولی مرا دلی نبود که بندم یا نه. . .
  اکنون سی سال دیگر است
و تو برای فرزندی جوان مادری دلسوزی…
به یاد آر شیطنت های خود را و دوباره
لب به خنده گشا
که شاید مردی در سویی دیگر به یاد ناکامی های خود
چون تو لب به خنده گشوده است…

خانم همکار

ما می رویم… بهانه داریم…می خواهیم کار کنیم…
  کار برای پول…پول برای زندگی و دوباره زندگی برای پول
  اما من نه…
   همیشه می روم تا تماشا کنم…خارجی ها را…احمق ها را…دخترها را
و همکارها را…
و با تو ام همکار کوچولوی فراموش کار:
بعد از این تو را تماشا نخواهم کرد مگر دزدانه
    هنوز جای زخمی که زدی می سوزد

وسوسه

   غروب ، مثل همیشه با اره ی بزرگی بر دوش و لباس های پر از خرده چوب به خانه بر می گشت.
 میان درختان انبوه چیزی شبیه به لاشه ی حیوانی روی زمین افتاده بود.کنجکاو شد و سراغش رفت… دختر جوانی بود با لباسهایی پاره پاره و غرق به خون…ولی هنوز نفس می کشید….ترسید، خواست بی تفاوت عبور کند که سرود همبستگی خلق را به یاد آورد:
                  ما همه یک خلق واحد هستیم، برادر و برابر
خیلی سریع دخترک را روی کولش گذاشت و به کلبه اش برد…خواست کسی را برای کمک بیاورد ولی تا کلیومتر ها کسی زندگی نمی کرد…فقط خودش بود و خودش…به دخترک که هنوز بیهوش بود نگاه کرد…با خودش گفت:” نیکلا…باید کاری بکنی… “
فکرکرد … باید زخمها را می شست و می بست و بعد لباسهای پاره ی دخترک را عوض میکرد…شروع کرد…وسوسه ی کشنده ای مثل دود سیگار دورش حلقه زده بود… دخترک ، جوان و زیبا بود…سعی کرد به روی خودش نیاورد و ادامه داد…تمام زخمهای دخترک را شست و ضد عفونی کرد.
حالا باید زخمهای دخترک را می بست و لباس هایش را عوض می کرد…باز هم سعی کرد خیلی بی تفاوت فقط کارش را انجام دهد ولی چشمش به بدن برهنه و زیبای دخترک افتاد…این بار وسوسه به تمام تار و پود بدنش نفوذ کرده بود…هیچ جور نمی توانست خودش را متقاعد کند که بی تفاوت باشد، احساس می کرد که از درون متلاشی می شود…ضربان قلبش تند شده بود و تمام صورتش پر از عرق بود…به بدن برهنه ی دخترک نگاه میکرد…خواست برای امتحان هم که شده کمی دخترک را نوازش کند که احساس کرد صدایی در درونش فریاد می زند :” نیکلا…نه”.با وجود هجوم وسوسه ، احساس غریبی او را از این کار باز می داشت…در تفکرات کمونیستی او جایی برای خدا و ماوراءطبیعه و مذهب نبود ولی احساس میکرد این کار درست نیست ، دور از انسانیت است…کمی به خودش مسلط شد و به سرعت زخمها را با پارچه ای تمیز بست و لباس های دخترک را با لباس هایی پاکیزه عوض کرد و پتوی گرمی روی دخترک انداخت…اگرچه هنوز  پر بود از هوس ولی در اعماق قلبش احساس رضایت می کرد.
  نیکلا فردای آن روز سر کار نرفت تا از دخترک که هنوز بیهوش بود ، مراقبت کند.
دوباره زخمهای دخترک را شست و پانسمان آنها را عوض کرد تا عفونی نشوند…دیگر اهمیت ندادن  به وسوسه برایش راحت شده بود…و دوباره لباس های دخترک را با لباس هایی پاکیزه عوض کرد…تا که آن شب دخترک کم کم چشمهایش را باز کرد و حرف زد:
” آقا…من کجا هستم؟…این جا پاسگاه مرزی است ؟”
نیکلا جواب داد:
“نه…اینجا کلبه ی من است و شما در امان هستید… شما کی هستید؟”
دخترک گفت:
“من..من غیر قانونی از مرز لهستان اینجا آمدم ولی بین راه مرزبان ها مرا دیدند و من فرار کردم و دیگر یادم نیست چه اتفاقی افتاد…من دنبال برادرم می گردم…خیلی سال است همدیگر را ندیده ایم…شما او را می شناسید؟…اسمش نیکلاست…در یک کارگاه چوب بری نزدیک مرز کار میکند…خانه اش هم همان نزدیکی هاست…”
نیکلا بهت زده گفت:
” کاترین…تو هستی؟… باورم نمی شه… چه طور اینجا آمدی؟…”
و برادرانه بدن خواهرش را در آغوش کشید و خوشحال بود که آن شب به ندای انسانیت پاسخ داده بود…

دشت شناور

دریاست تا بی کران
            و من اسیرم روی تخته پاره ای
            مسافر این دشت شناور

دیروز
      مرا قایقی بود که سینه ی آبها را می شکافت
     و دریا را موج های مهیب و پر ولع

و اکنون
            دریاست در سکوتی سنگین
            و من اسیرم روی تخته پاره ای

            مسافر این دشت شناور

    و میان این آبی بی نهایت
        نه مرا طاقت طوفانی دوباره مانده
        نه امید نجاتی به ساحلی

        تنها زمان قاتل و ناجی من خواهد بود
       چنین است فرجام عشقبازی با دریا!

مرغابی

ای مرغابی مهاجر…
مرا در کوچ با خود همراه کن 
که اینجا عشق ها گرچه سوزانند
اما بر روزنامه باطله هایی پر دروغ شعله ورند
که با سرعت به خاکستر سردی می گرایند
و شکل قلب های عشاق در ابر هایی نمایان است که باد
آنها را به زودی پراکنده خواهد ساخت
ای مرغابی مهاجر…
مرا به آن جنگل ابری و مه آلودی ببر
که پیرمرد و پیر زنی درون کلبه ای قدیمی و در کنار اجاقی همیشه روشن
به سلامتی یکدیگر شراب سی ساله می نوشند

نصایح ملک الموت

آخرای شب تو اتاقم نشستم که یکهو ظاهر میشه…خیلی هم ترسناک نیست ولی در عوض خیلی جدیه…با خودم فکر می کنم که هنوز خیلی جوونم؛ ولی کم کم با حقیقت کنار می یام…یه ربع بهم وقت میده که آخرین کارهامو توی دنیا انجام بدم و بعد باهاش راه بیفتم…کجا؟..دیگه هیچ حرفی نمی زنه و خیلی جدی منتظرم میشه…اول هنوز نمی دونم باید چه کاری انجام بدم اما بعد تمام حواسم رو متمرکز میکنم و لیستی از کارها رو به یاد میارم….اول از همه کتاب سنگین آمار و احتمال رو که هنوز برای امتحان پس فردا تمومش نکردم ؛ با خیال راحت می بندم و به کم نمره آوردن و افتادن و  تهدید های استادش لبخند می زنم…بعد یه کاغذ بر می دارم و برای پدر و مادرم می نویسم که چقدر دوستشون داشتم و معذرت می خوام که قدرشون رو ندونستم ؛ آخر نامه هم یه صورتک خندان می کشم و امضا میکنم…بعد به اینترنت وصل میشم و به اونایی که خیلی دوستشون داشتم ولی هیچ وقت جرات نکردم بهشون بگم یه ایی میل میزنم و براشون میگم که چقدر  عاشقشون بودم…حالا فقط ۵ دقیقه از وقتم مونده…دستامو می برم بالا و از خدا میخوام منو احتمالا به خاطر خیلی کارا ببخشه ؛…بعد روی تختم دراز می کشم و به مشکلاتی که قرار بوده داشته باشم حسابی میخندم…به سربازی…به خونه…به ماشین…به اضافه کاری…به مادر زن و  اینقدر می خندم که بالاخره وقتم تموم می شه و اون می یاد…ولی بر خلاف انتظارم بهم میگه : دیگه لازم نیست تورو ببرم…چرا؟…این بار جواب می ده: تو تازه تو این یه ربع زندگی کردن رو یاد گرفتی ؛ پس ادامه بده…وبعد آروم  آروم ناپدید میشه…منم به حرفش گوش می دم…باز هم شروع میکنم به فکر کردن و خندیدن…