کاش من هم دختری بودم

کاش من هم دختری بودم لوند

حلقه ی گیسوی من همچون کمند

خوش بر و سیما و هم شیرین‌سخن

قلوه لب، چشمم خمار و گل‌بدن

می‌زدم ماتیک قرمز همچو خون

تا بَرم صد مرد تا مرز جنون

ناز می‌کردم به لطـف ابروان

تا رود هوش از سر پیر و جوان

سر نخی بر دسـت هر آشفته‌حال

می‌نهادم تا بیفتد در خیال

زان پس او را می‌سپردم بر خدا

می‌شدم گم من، ز احوالش جدا

طفلکی می‌شد به حالم بی‌قرار

بی‌خبر از ماجرای این فرار

تشنه‌لب،عاشق‌دل و مانده‌به‌‌کف

تازه می‌افتاد در پایان صـف

تا که شـاید من نظر بر او کنم

عاشقـش گردم به سویش رو کنم

بی‌خبر، از حـقه‌ام غافل بُود

داخل آب نمک شاغل بُود

چون نداند که هزاران مثل او

عاشـق حیران و بر دل آرزو…

…بر وصالم چشم دارند و نظر

منتظر باشـند و چشمشان به در

حال، از بین همه عاشـق‌دلان

می‌گزیدم من یکی جمعی گـران

از لحاظ پول و ماشین و لباس

از جـهات خاندان و موی تاس

از همه نقطه نظرهای ظـریف

مارک شلوار و کلاه تا بند کیف

شـغل‌های باکلاس ارجح‌ترند

دکتر و تاجر به از یک کارمند

چونکه تنگ آید طـریق انتخاب

صـحبت از فکر است و آیین و کتاب

این همه خوان و گزینش پیش رو

تا یکی ماند برایم روبه‌رو

چونکه یابم مـرد خوب و ایدئال

تازه آغاز مصاف است و جدال

می‌کشیدم نقشـه‌ای آنتیک و ناب

تا برد تا گور از بنده حساب

می‌شـدم در زندگی تاج سرش

هم عزیز مهربان هم سـرورش

لیک افسـوس و دریغ از روزگار

چونکه شـد ذاتم به مردی ماندگار

مرد باشـم من در این ایران زمین

ظاهرا برتر ولی مظلوم‌ترین

کاش من هم چون نگار و آفرین

دخـتری بـودم به نام آرویـن

0 replies

Leave a Reply

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

Leave a Reply