پس از سی سال

تو شکست من بودی …هزیمتی بزرگ
   و من خنده ای تمسخر آمیز و تجربه ای مضحک برای تو …
پس منم یادگار شیطنت های تو و تویی یادگار ناپختگی های من
  و تو خواستی که فراموش کنیم آنچه بر ما رفته…
خواستم تو را فراموش کنم ولی تو تاریخ من هستی
خواستم تو را دگر باره بنگرم ولی تو کتیبه ی نا کامی ام هستی
خواستم تو را بخوانم ولی تو گشاینده ی سکوتم هستی
   و خواستم دوباره دل در تو بندم ولی مرا دلی نبود که بندم یا نه. . .
  اکنون سی سال دیگر است
و تو برای فرزندی جوان مادری دلسوزی…
به یاد آر شیطنت های خود را و دوباره
لب به خنده گشا
که شاید مردی در سویی دیگر به یاد ناکامی های خود
چون تو لب به خنده گشوده است…

0 replies

Leave a Reply

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

Leave a Reply