برف بر فراز چتر

334

مشتی دل مشتاق به دیدار عزیزان
مشتی پی کار از سوی بحرین گریزان
گردهم و باهم به چه ترتیب که کردند
عزم سفری کوته و هم دور نه چندان
سرگرم تلاشند به جدیت بی وصف
 در سوی دگر عده ای از بانو و مردان
هریک به توان قسمتی از بار به دوشش
برج و خدمه، یک کمک ناشی و کاپتان
بر دست کسی بوسه زدن هست چه نیکو
آن دست که غولی بَرَدش طاعت و فرمان
آن شخص که افسار به سمیرغ ببندد
بالاتر از آن رفت که شد رستم دستان
بنشست سلامت همه یاران به نشاطند
خوش آمدنت باد به کاشانه ی ایران
 
 
لازم به توضیح است این کالیگرام بار دوم است که ویرایش شده، نسخه اولیه آن( 8 آذر ۸۵) در زیر آورده شده. کلمه خلبان هم غلط نوشته شده بود که الان هم عوضش نمی کنم تا یادم باشه بدون چک کردن چیزی منتشر نکنم. نسخه جدید که در بالا می بینید تکنیک جدیدتری نسبت به اون دوران داره و شعرش هم تغییر کرده.
تاریخ نگارش نسخه جدید ۲۱ شهریور ۹۰ ساعت ۳ بامداد.

یاقوت

من ندانم که چرا
  در من این حس مانده
که نبیم بدی ات را همه وقت
و به تلقین گویم:
  که فقط الماسند
  این همه خرده ی شیشه در تو
و ببندم چشمم بر همه تیرگی ات
و بگویم با خود، چشمم از نور گَزید
من ندانم که چرا دارم دوست
ریگ در کفش تو را ، سرخ یاقوت گرانانگارم
من ندانم که چرا
کاسه ی خون دلم را بینم
یک سبو پر ز شراب
و بگویم که همه دردسرم از مستی است
بد و خوبت به کنار
   من  فقط این دانم
   عاشقت گشتم و هستم
   عاشقت می مانم

کاش من هم دختری بودم

کاش من هم دختری بودم لوند

حلقه ی گیسوی من همچون کمند

خوش بر و سیما و هم شیرین‌سخن

قلوه لب، چشمم خمار و گل‌بدن

می‌زدم ماتیک قرمز همچو خون

تا بَرم صد مرد تا مرز جنون

ناز می‌کردم به لطـف ابروان

تا رود هوش از سر پیر و جوان

سر نخی بر دسـت هر آشفته‌حال

می‌نهادم تا بیفتد در خیال

زان پس او را می‌سپردم بر خدا

می‌شدم گم من، ز احوالش جدا

طفلکی می‌شد به حالم بی‌قرار

بی‌خبر از ماجرای این فرار

تشنه‌لب،عاشق‌دل و مانده‌به‌‌کف

تازه می‌افتاد در پایان صـف

تا که شـاید من نظر بر او کنم

عاشقـش گردم به سویش رو کنم

بی‌خبر، از حـقه‌ام غافل بُود

داخل آب نمک شاغل بُود

چون نداند که هزاران مثل او

عاشـق حیران و بر دل آرزو…

…بر وصالم چشم دارند و نظر

منتظر باشـند و چشمشان به در

حال، از بین همه عاشـق‌دلان

می‌گزیدم من یکی جمعی گـران

از لحاظ پول و ماشین و لباس

از جـهات خاندان و موی تاس

از همه نقطه نظرهای ظـریف

مارک شلوار و کلاه تا بند کیف

شـغل‌های باکلاس ارجح‌ترند

دکتر و تاجر به از یک کارمند

چونکه تنگ آید طـریق انتخاب

صـحبت از فکر است و آیین و کتاب

این همه خوان و گزینش پیش رو

تا یکی ماند برایم روبه‌رو

چونکه یابم مـرد خوب و ایدئال

تازه آغاز مصاف است و جدال

می‌کشیدم نقشـه‌ای آنتیک و ناب

تا برد تا گور از بنده حساب

می‌شـدم در زندگی تاج سرش

هم عزیز مهربان هم سـرورش

لیک افسـوس و دریغ از روزگار

چونکه شـد ذاتم به مردی ماندگار

مرد باشـم من در این ایران زمین

ظاهرا برتر ولی مظلوم‌ترین

کاش من هم چون نگار و آفرین

دخـتری بـودم به نام آرویـن

پاییز ماندگار

امروز دیدم که هوا بارانیست
ابرهای بغض فشان گریانند
جوی های لبریز، گل آلودند
رهگذر های خیس گریزانند

پیش پنجره، یاد از دلم آمد
در روز سردی و پریشانی
گونه ها ناودان و چشمانم
همچون ابر پاییز بارانی

فصل پاییز را پایان بوَد روزی
نو بهار سبز و خرمی در پیش
نوبهار من ولی در دلم مرده
فصل پاییز من جاودان و پر تشویش

نوای یک بلبل

گفت درخت کهن باغ ما:

بلبلک کوچک آوازه‌خوان

نغمه ی عشق و غم  دلدادگی

بهر رز و سوسن و سنبل بخوان

گفت به غم بلبل بشکسته دل:

نیست گلی طالب آواز جان

در عوض سـکه ی خردی همه

تن بفروشـند  به  آن  باغـبان

کف رفته

Der Rock

اینجا در خیابان نمی شود دامن کوتاه پوشید
در کوچه هم نمی شود
و حتی در بن بست
اما برای تو چرا…یک جا هست
باند فرودگاه، جلوی در هواپیمایت
به شرطی که پایین نیایی
همان بالا دم در
همانجایی که اولین و آخرین بار دیدمت
مو زرد آلمانی لوفت هانزا   
با آن لباس فرم زیبا
دستمال گردن زرد…جلیقه
و دامن
من آلمانی نمی دانم و گرنه اسم این نوشته را
به آلمانی می گذاشتم
دامن
 
من خیلی با جنبه ام
ولی تو هم خیلی زیبایی
و من آلمانی نمی دانم
وگر نه به تو می گفتم
?  Möchen sie heute abend mit mir ausgehen   
و تو کاش جواب میدادی
Danke, sehr gern و بعد لحظات شیرینی می گذشت
هی…اینجا کجا آبجو با فرانکفورتر دارند؟

بهروز در سرزمین آسیاب ها

به بهروز ذبیحیان